یک سالگی

سلام امروز یکسال از شروع این وبلاگ میگذره توی این یکسال سعی کردم احساساتم رو صادقانه با شما در میون بگذارم احساساتی که شاید به هیچ کس نگفته باشم و خوشحالم از اینکه خونده بشم و بتونید درکم کنید یا حتی راهنماییم کنیدفرشته

/ 3 نظر / 11 بازدید
میترا - 1

من از اول تا اخر وبلاگتون رو خوندم از اون جایی که خیلی خلاصه بدون ذکر کوچکترین جزئیاتی در مورد زندگیتون نوشتید شاید صحبت کردن در موردش سخت باشه بنابراین نوشته های من بنابر اون تصویری هست که شما از خودتون دادید. چیز عجیبی که مشاهده میشه عشق و علاقه عجیب شما به یه دختر دیگه است. بارها اسم نویسنده رو خوندم تا ببینم شاید پسر هست و دیگه این که با توجه به دانشجو بودن شما که برداشت میکنم ارشد باشید یا حتی اگر لیسانس هستید این مسئله خیلی عجیبه . شاید تو یه برهه زمانی دخترها تو سن 14 -15 سالگی دیوانه وار دوست دخترشون رو دوست داشته باشند اما تو سن شما خیلی عجیبه. این ادعای گاها دوستی گاها دلشکستگی دلتنگی وقتی دورید و بند اومدن زبون وقت دیدن و نتونستن حرف زدن با طرف دلهره برای دریافت زنگ و تلفن اینا شایسته سن شما نیست. اصلا بین دو تا دختر خیلی عجیبه. حالا اگر از این عجیبی بگذریم و اونو قبول کنیم ایا شما هرگز از دوستی و خواسته ادامه دوستیتون با بیتا صحبت کردید؟ بارها ذکر کردید که شاید خبر نداره خوب از کجا متوجه بشه که تو دل شما چی میگذره؟ نکته دیگه این که خودتون تاکید دارید که بیتا بسیار سر زنده و امروزی و برون گرا است.