دانشگاه
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٦  کلمات کلیدی:

امروز یکی از بچه های دانشگاه sms داده که بعضی از بچه های کارشناسی میخاند توی شهرستانی که درس میخوندیم جمع بشند تو هم میای من نمیدونم عشق سابقم هم میره یا نه اما فکر کن بعد از 6 سال بتونم ببینمش بیشتر برام حالت نوستالژی داره تا عشق خوش ترین دوران زندگیم وقتی بود که توی اون شهر دانشجو بودم دو تا دوست خوب داشتم که احساس تنهایی نمی کردم همش میخندیدم الان سالی یکبار هم نمی خندم اما حالا با اینکه توی شهر خودم دانشجو ام وقتی میرم دانشگاه انگار رفتم شهر غریب تنهایی واقعا اذیتم میکنه اگه کلاهم هم بیفته توی دانشگاه فعلی بر نمی گردم برش دارم از الان عزا گرفتم ترم بعد تنهایی چکار کنم وقتی هم بیتا رو میبینم واقعا عصبی میشم چون خیلی دوستش داشتم