عشق شیرین
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳  کلمات کلیدی: عشق ، عاشق

امروز اومدم به شهری که هم توبودی و هم من 5 سال پیش دانشجو بودیم و عشق یکطرفه من نسبت به تو بعد که از این شهر رفتیم تو چقدر عوض شدی و چقدر پیشرفت کردی اما من پسرفت و روز به روز داغونتر میشدم عکسهات رو که توی شبکه اجتماعی میدیدم چقدر خوشحال بودی مثل همیشه در حال خنده و شادی حتی توی خارج اما من افسرده و غمگین حداقل اونجا شخصیت واقعیتو فهمیدم و شناختمت و دیگه بی خیالت شدم اما تو عشق شیرینی بودی عشق اول و آخر من دیگه فکر نمیکنم هیچ وقت توی زندگیم بتونم عاشق بشم یعنی دیگه نه توان و دل و دماغشو دارم نه کسیو میتونم پیدا کنم که بتونم عاشقش بشم شایدم دیگه از سن من گذشته