ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳٠  کلمات کلیدی:

کاش حداقل یه خواهری برادری داشتم که توی خونه این قدر  احساس تنهایی نمی کردم یا باهاش می رفتم بیرون دلم می خواست یه خانواده پر جمعیت داشتم با همه مشکلاتش بهتره تنهایی بود


 
تولد
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٧  کلمات کلیدی:

فردا روز تولدمه اما تا حالا که کسی بهم تبریک نگفته دلم میخاست یه کیک تولد خشگل و کوچولو برای خودم می خریدم تا تهشو خودم می خوردم کنارشم یه پیتزای رست بیف عکسشم براتون میگذاشتم یا میرفتم بهترین رستوران شهر بهترین غذا رو میخوردم یا بهترین حالت کنار کسایی بودم که دوستشون داشتم! اما بابام که توی خونست هیچ جایی نمی تونم برم حداقل کیک رو میخریدم


 
 
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

دیگه حتی بیتا رو هم دوست ندارم دیگه هیچ کسیو دوست ندارم


 
 
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

دخترای مردم چطوری زندگی می کنند من چطوری


 
 
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱  کلمات کلیدی:

کاش با یه سری آدم های جدید و خوب آشنا می شدم که ازشون انرژی مثبت میگرفتم اون وقت دیگه بیتا رو فراموش می کردم فامیل من که جز تحقیر کردن من کار دیگه ای نمی کنند حداقل یه دوست حسابی داشته باشم