یک سالگی
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳٠  کلمات کلیدی:

سلام امروز یکسال از شروع این وبلاگ میگذره توی این یکسال سعی کردم احساساتم رو صادقانه با شما در میون بگذارم احساساتی که شاید به هیچ کس نگفته باشم و خوشحالم از اینکه خونده بشم و بتونید درکم کنید یا حتی راهنماییم کنیدفرشته


 
بیتا 5
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩  کلمات کلیدی:

دیگه تصمیم گرفتم به بیتا فکر نکنم وقتی اون هیچ ارزشی برای من قائل نیست اون این قدر دورو برش پر از دوسته که عمرا احساس تنهایی کنه اونم دوستایی با تیپای خاص اتفاقا دختر خیلی خوش شانسیم هست و خدا خیلی براش خوب خاسته اون دختر خود خواهیه  فقط به فکر خودش و منافع خودشه حالا که میبینه من دیگه به دردش نمی خورم جواب سلامم زورکی میده امیدوارم یه روز به حال و روز من بیفته که ببینه من چی میکشم


 
 
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

وابستگی با آدم های وابسته چه ها که نمیکنه اگه صداتو بشنوم حتی در حد یک سلام تا چند روز حالم بهتره اما اگه یک هفته بشه و صداتو نشنوم دیگه می رم تو فاز غم حالا ببین اگه هر روز واسه یک ثانیه فقط صداتو می شنیدم دیگه تو ابرها بودم شاد کردن دل آدمها میتونه به همین سادگی باشه اما افسوس


 
بیتا4
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٦  کلمات کلیدی:

تو ناخودآگاه وارد زندگی من شدی و من در مقایسه با زندگی تو شروع کردم به احساس بدبختی کردن حالا تو منو ول کردی و حتی جواب sms نمیدی فقط اون احساس بدبختی برای من باقی موند اینم تنها یادگاری دوستی با تو


 
دانشگاه
ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٦  کلمات کلیدی:

امروز یکی از بچه های دانشگاه sms داده که بعضی از بچه های کارشناسی میخاند توی شهرستانی که درس میخوندیم جمع بشند تو هم میای من نمیدونم عشق سابقم هم میره یا نه اما فکر کن بعد از 6 سال بتونم ببینمش بیشتر برام حالت نوستالژی داره تا عشق خوش ترین دوران زندگیم وقتی بود که توی اون شهر دانشجو بودم دو تا دوست خوب داشتم که احساس تنهایی نمی کردم همش میخندیدم الان سالی یکبار هم نمی خندم اما حالا با اینکه توی شهر خودم دانشجو ام وقتی میرم دانشگاه انگار رفتم شهر غریب تنهایی واقعا اذیتم میکنه اگه کلاهم هم بیفته توی دانشگاه فعلی بر نمی گردم برش دارم از الان عزا گرفتم ترم بعد تنهایی چکار کنم وقتی هم بیتا رو میبینم واقعا عصبی میشم چون خیلی دوستش داشتم