شیوا
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

توی مدرسه وقتی نگاهت میکردم تو فوق العاده زیبا بودی و من فکر میکردم که خدا چقدر تواناست که تو رو به این زیبایی خلق کرده اما من عاشق زیباییت نبودم عاشق مهربونی زیادت نسبت به خودم بودم توی زندگیم هیچ کس این قدر با من مهربون نبود و منم که تشنه محبت وقتی زنگ زدی گفتی داری از ایران میری وای که چه حالی شدم و شبها به یادت چقدر اشک ریختم الان اون سر دنیایی و یه پسر کوچولوی بامزه داری خوشبختی حق توه عزیزم


 
شهر یخی
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

متنفرم از این شهر و آدمهای سردش اصلا دلم نمی خواد توی این شهر زندگی کنم هیچ وقت هیچ خاطره خوبی از آدمهاش و از هیج جای این شهر نداشتم آدمهاش اصلا عوض نمی شند همون کسایی هستند که بودند گیریم استثناهایی هم داشته باشه من که هیچ استثنایی ندیدم لااقل به طور من نخورده


 
خدایا شکرت
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤  کلمات کلیدی: سلامتی

هرچی یادم میوفته که پارسال این موقع چقدر مریض بودم واقعا خدا رو شکر میکنم که خوب شدم خدایا ازت ممنونم


 
خیلی خوبه
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۳  کلمات کلیدی: مهربونی

خیلی خوبه همیشه یکی از جنسیت خودت کنارت باشه بهت دلگرمی بده بهت اعتماد به نفس بده احساس ارزشمندی دیده شدن همین که کنارش باشی فکر کنی همه چی خوبه من چقدر خوشحالم تو کنارم هستی به خودم می بالم کنارش عزت به نفس پیدا کنیو هزار تا احساس خوب دیگه توی بعضی از مقطعای زندگیم آدمهای خیلی کمی بودند که این حسو بهم می دادند در اصل تو کل زندگیم  سه نفر بودن آدمهای مهربونی که از دیدنشون به آدمها کمی خوشبین می شدم که خوب الان 5 سالی میشه که دیگه هیچ کس نیست که یه همچین احساس خوبی رو بهم بده 


 
پیر دختر
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢  کلمات کلیدی: پیر دختر

شدم مثل پیر دخترا باید بشینم حسرت شوهر و بچه های دخترای فامیل که از من کوچکترند رو بخورم قبلا اینطوری نبودم بیشتر برام یه شوخی بود اما هر چی سنم میره بالا برام جدی تر میشه  تا کی مثل افسرده ها بشینمو شادیه دیگرانو ببینم